بسم الله الرحمن الرحیم


اینـ یِکـ دلنوشتهـ اَستـ،اَز تَهـ دِلـ...





سلام خوبید؟ !این متن رو خودم نوشتم.نقدش کنید

یکی بود،یکی نبود زیر گنبدکبود یه بابایی بود!بابایی قصه ی ما،یه دختر داشت،زیر همون گنبدکبود دشنهای زیادی بودن که کشورمونو میخواستن ولی دین ما رو نمیخواستن.بابایی،از زندگیش مثل همهی اون باباها دل برید و رفت جبهه...بابایی،ایمان داشت که اون بالاها،بالای گنبد کبود یکی هست که هواشونو داره...بابایی رفت...برای دین و سرزمینش.اونجا،تو سنگرها با دشمن ها میجنگیدن جون میدادن بعضی ها چقدر زیبا به آرزوشون رسیدن...بابایی قصه ی ما،لباساش خاکی شده بود قلبش آسمونی شده بود یه شب توی میدون مین،برای آخرین بار عکس دخترشو بوسید،قرآن رو گذاشت توی جیبش سربند یازهرا روی پیشونیش اون بابای شجاع مثل همه ی باباها مثل همه ی رفیقاش مثل همه ی شهدا بالاخره به آرزوش رسید پرکشید و رفت اون بالاها...بابایی قصه ی ما،رفت بالای گنبد کبود اونجایی که یه نفر منتظرش بود...
از اون روز به بعد داستان های دخترک با بقیه ی داستان ها یه فرقی داشت اون، اول قصه اش مینوشت:
یکی بود یکی نبود،بالای گنبد کبود یه بابایی بود...

شهیدی که هنگام خاک سپاری لبخند میزد
شهید محمدرضا حقیقی






خداوندا،دوست دارم درهنگام خاک سپاری ام لبحند بر لبانم باشد.
×قسمتی از وصیت نامه شهید حقیقی
×






من تا حالا دوبار با مادر این شهید حرف زدم!ایشون مادر دوتا شهید هستن!
تو ماه رمضون و لحظه سبزدعا،ما رو فراموش نکنید!


×منبع:دلنوشته های طلایی×



موضوع :
درباره شهدا ,  عاشورا ,