سلاااام بعد از مدتی اومدم
این آپ متفاوته با مطالب قبلی چون...اومدم فقط درمورد مدرسه بنویسم و بس


و آپ بعدیم که چند هفته دیگه میذارم درمورد چادر خیلی جالبه
الان خیلی تعجب کردید اره؟خب یهویی  تصمیم گرفتم قالب وبلاگمو عوض کنم




                                  
برای خوندن برو ادامه مطلب

                     خب...مدارس داره تموم میشه من الان دارم امتحان نوبت دوم میدم و خداروشکر اسونه!!
وایی نمیدونید این روزا چه حالی داریم!!روز معلم ک 5شنبه بوددد ما 4 شنبه گرفتیم!!یه جورایی اخرین روزی بود که پشت این نیمکتا مینشستیم ودرس میخوندیم...همه اون روز شیطونی کردیم وبازی و کلی خوشی درکردیم
...زنگ آخر که خورد هیچکس از سرجاش بلند نشد حتی معلم همه نگا هم میکردن ببینن کی اول بلند میشه معلم بلند شد گف خب بسه دیگه ما توی امتحانات هم میبینیم همو...خداحافظ! ماهم پاشیدیم و کتاب دفترامونو جمع کردیم فقط صدا کتاب و زیپ کیف میومد!دیگه رفتیم  خونه و...منم که گریه کردیدم


                                  

ما هم یه مدتی بود عادت داشتیم وقتی به نتبجه خاصی میرسیدیم بشکن میزدیم و ارنجمونو میدادیم عقب!منم برای اولین بار اومدم سر یک امتحان ورودی این کارو انجام بدم...2بار اینجوری بشکن زدم دیدم آرنجم میخوره به یه چیزی!سومی رو زدم و برگشتم دیدم میزنم به شکم مراقبمونمنم آب دهنمو قورت دادم و بغضم گرفت...اونم همینجوری نگام میکرد بعد راشو گرفت رفت نشست رو صندلیش!به خیر گذشت!بعد آزمون دوستم گفت یه لحظه فکرکردم واقعا داری میزنیش!

چه وضعشه؟!؟!تازه یادشون اومده تخته هوشمند بذارن برا کلاس ها...منتظربودن ما بریم منکه میدونم...باز ما رفتیم و پشت سرمون رو آباد کردن

اصلا باورم نمیشه دارم میرم اول دبیرستان خو واژه دبیرستان یه جوریه...سنگینه بزرگونست

یه روز داشتم عربی داشتیم منو پاشوند گفت بیا به دوستت صیغه ها رو یاد بده
گفتم من بارمز حفظ کردم!گفت عیبی نداره ..منم  گفتم خب اول فتحه اولی رو بذار...بعد تند تند گفتم: "اوت تانت تما تمت تما تن تنا"
(قیافه دوستم شده بود شبیه این)گفت خود رمزت احتیاج به رمز داره!بچه ها هم کرکرکر میخندیدن...یه روز هم دبیرزبان گفت هرکی بره نمازخونه نمازبخونه بهش 25صدم میدم!منم مثل نقی(تو فیلم پایتخت)گفتم الـــکــی میـــگه!!پشت سرم بود!گفت من الکی میگم؟اومدم ماست مالیش کنم گفتم خانوم من چندتا نماز قضا دارم اونا رم بخونیم نمره داره؟؟چپ نگام کرد گفت نوچ!سرکلاس زبان هم ازم پرسید نمازقضاشد رو به انگلیسی بگو!منم قضا رو نمیدونستم چی میشه!گفتم:the prey is eat!.

                                 

خیلی خیلی لحظه بدی میشه وختی که...توی یک جمع بزرگ یه سوتی بدی.سرکلاس بودیم یکی از معلمهامون وقتی رو تخته مینویسه ماژیکو میکوبونه به تخته و وقتی نقطه ها رو میذاره اصلا صدا رگبار میده...یه روز واقعا سرم دردگرفته بود برگشتم به دبیرمون گفتم خانوم تختمونم آدمه...بعد دوستم اومد بگه امروز چقدر سوتی میدی؟!گفت امشنبه چقدر سوتی میدی...

وای کی تعطیلات میرسه یکم نفس بکشم؟!

از این نوشتن های الکی خوشم میاد!راستی من دوباره یه موش دیدم...
یه موش سیاه...یه جیغی کشیدم که موشه زهرش ترکید فرار کرد...


خب بهتون گفته بودم کلاس ما دست به قلمش خوبه!اینم شاهکار خودم و دوستام!    


   اینــــم شاهکــار من و دوستــام

میخوام اسم وبلاگمو اسم خودمو و قالبمو عوض کنم...لطفا اگر قالب خوکشل میشناسید اطلاع بدید



موضوع :
یادگاری های من ,  سرگرمی و خاطره و طنز ها ,