"حرف های دخترک با خدا"

      برای خواندن به ادامه مطلب مراجعه شود!

"حرف های دخترک با خدا"

دختر باناز به خدا گفت : چطور زیبا می آفرینی ام و انتظار داری خود را برای همگان نکنم ؟

خدا گفت : زیبای من ؛ تو را فقط برای خودم آفریدم .

دخترک پشت چشمی نازک کرد و گفت : خدا که بخل  نمی ورزد ؛ بگذار آزاد باشم

" خدا چادر را به دخترک هدیه داد "

دخترک بابغض گفت : بااین ؟ اینطور که محدودترم . اصلا میخواهی زندانی ام کنی ؟ یعنی اسیر این چادر مشکی شوم ؟؟؟؟

خداوند قاطع جواب داد : بدون چادر ؛ اسیر نگاه های آلوده خواهی شد . هرچیز قیمتی را که در دسترس همه نمی گذارند . تو جواهری .

دخترک باغم گفت : آخر . . . آخر ؛ آنوقت دیگر کسی مرا دوست نخواهد داشت ؛ نه نگاهی به سمت من خواهد افتاد و نه کسی به من توجه میکند .

خداوند عاشقانه جواب داد : من خریدار توام .

آدمیانند و هزاران نوع سلیقه . هرطور که بپوشی و بیارایی ؛ بازهم از تو راضی نمی شوند . اصلا مگر تو فقیر نگاه مردمی ؟ آن نگاه ها مصدومت میکند .

دخترک قشنگ . وقتی باعفاف و حجابت در میان گرگان قدم برمیداری ؛ فرشته ای .

دخترک زبان دور دهان چرخایند و گفت : مگر خودت زیبایی را دوست نداری ؟ اینطور ساده که نمیشود ؛ میخواهم جذاب ترشوم و خریدنی . مداد شمعی سرخش رابرداشت و دو لبه ی دهانش را قرمز کرد . ماژیک مشکی به دست گرفت و دور چشم هایش کشید . آبشاری از گیسوانش را هدیه داد به نگاه ها " مفت و رایگان " دخترک چون عروسکی در بازار دنیا ؛ پشت ویترین خیابان خود را به نمایش که نه ، به فروش گذاشت .

برچسبی روی هرنگاه دخترک به چشم میخورد " حراج شد " هرکس ردمیشد میگفت : آن چیز که حراج شود حتما ارزش و قیمتی ندارد و همگان رد شدند . . .

و هیچ کس نخریدش . . . 


" حوای " کسی نمی شوم که به " هوای " دیگری برود ...


منـــبــــع:دخـــترچـــادری(قابل توجه بعضیا)




موضوع :
حرفهایم با پروردگارم ,  دلایلی برای حجاب ,  داستان های کوتاه زیبا ,