فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز




سلام عزیزای دیلمخوبید عایا روز دختر پساپس مبارک..قالبمو عوض کردم خوبه؟این پست به مناسب فرا رسیدن مدارس میباشد نقطــهاعترافاتم هم نوشتیدم
کتابامو که گرفتم اصلا باورم نمیشد همینان خیلی کـــمهمانتو شلوارمم که گرفتم اعصابم خورد شد هی به این دختره میگفتیم عاغا شلوارش بلنده!میگفت نــه عــالیه!خوبه!میخواست از زیر کار در برهمنم گفتم اولا من دارم ب اذای این بهتون40تومن میدم دوما اگه میخواین شونه خالی کنید از زیرکاردر برین میرم مدرسه شکایت میکنماونم شلوارمو درست کرد
تابستون مثل برق و باد گذشت....چلا؟چلا همیشه تابستون میگذره زود؟واقعاچرا؟من از شما میپرسم...؟
بیشتر دوستیام امسالم هستن و مجبوریم بازم تحمل کنیم هموالبته دوست صمیمیم نیستش.بعد از 8سال ازهم جدا شدیمدرضمن مدرسه مون جفت مدرسه راهنماییمه کلا دوتاشون یه مجتمع هستن!شاهد عفاف و شاهدرضوان!عفاف راهنماییه رضوان دبیرستون!یه در دارن که به مدرسه ی جفتی باز میشه!یادمه همیشه دبیرستانیا میومدن احوال معلمارو میگرفتن و به ما میگفتن قدر این روزاتونو بدونین....حالا انگارخودشون100سال عمرکردن
امسال یه سال طلاییه برام.وارد دبیرستان میشویممیگن درسای وال دبیرستون آسونه...ظاهر کتابامون که همین و میگهخبردارین باید از31ام بریم مدرسه!!!
شما هم یادتونه وقتی با بغل دستیمون قهرمیکردیم وسط میز یه خط میکشیدیم میگفتیم:از این خط این ور تر نیا.هِهِهِهی جَوونی

جواب خودمDبچه درس خون


اعتراف میکنم: تو افق محو شدن خیلی خوبه!جای باحالیه
اعتراف میکنم: پارسال برای درس حرفه و فن که قرار بود یه عروسک بدوزیم من ندوختم چون خوشم نمیاد یکی خریدم بردم
اعتراف میکنم: یکی از فانتزیام اینه که یه روز باهزار خواهش و منت از مامان و بابام بخوام بریم پارک،اونام بگن باشه بعد من خیلی جدی بگم باید فکرکنم
اعتراف میکنم: یه روز خونه بابابزرگم بودم بعد خواستم نمکدون رو بذارم رو اوپن اپن محکم گذاشتمش از پایین ترک خورد....منم سریع تو افق محو شد
اعتراف میکنم: بچه که بودم فکرمیکردم عروسکام حرف میزنن و خیلی جدی بهشون میگفتم:بامن حرف برنید!منکه میدونم شما حرف میزنید!
اعتراف میکنم: بچه که بودم رد مورچه ها رو دنبال میکردم ببینم کجا میرن بعضی وقتا هم برااینکه کارشون راحت تر بشه میذاشتمشون رو یه کاغذ و چند قدم اون ور تر پیاده اشون میکردم
اعتراف میکنم: پارسال سوار هواپیما بودیم گفتن نقص فنی داره.عاغا منم ترسیده بودمـــا...تو دلم گفتم:خدا کمک کن سالم فرودبیایم من 10تا گاو نذر میکنم...حالا باید بدم 10تاگاو
اعتراف میکنم: جنگل دوست دارم ولی اگه هوا تاریک باشه میترسم
اعتراف میکنم: درس عربیم اصلا خوب نیست...چیه خب؟سختـــــــه
اعتراف میکنم: سوتی زیاد میدم
اعتراف میکنم: بچه که بودم دست بزن داشتم هم سن و سالی هام از دستم به بیابون پناه برده بودن
اعتراف میکنم: نقاشیم خوب نیست.افتضاح..گند...
اعتراف میکنم: بچه که بودم یبار در یخچالو بازکردم و خیلی زیبا درش کنده شد و افتاد روم!باورکنید
اعتراف میکنم: بعضی وقتا تو خواب میخندم

نَظر فَراموش نَشه!!

   بـآ تَـشـَكّر فاطمِه خانومـ نویسَنده

به ادامه مطلب هم سربزنید،یه شعره که با دوستام سرودیمش که البته هنوز کامل نیست!ولی خیلی قشنگه


...


موضوع :
یادگاری های من ,  سرگرمی و خاطره و طنز ها ,